نقاشی های یک روح سرگردان

از مداد تارنگ

پیتر پل روبنس


سه دختر جوان و زيبا پشت پنجره اطاقشان كه در طبقه اول عمارتي بود نشسته بودند و گلدوزي مي كردند، ناگهان مرد جوان و خوش قيافه اي كه كلاه لبه پهن پرداري بر سر گذاشته بود از جلو پنجره گذشت اما هنوز بيش از چند قدمي نرفته بود كه برگشت مقابل پنجره ايستاد و لحظه اي نگاه آرام و متفكر خود را به روي دختران دوخت.

دختران در حالي كه از اين نگاه خيره متعجب شده بودند همچنان به كار خود ادامه دادند و تصور كردند كه اين جوان رهگذر و بيكاره به زودي ايشان را اسوده خواهد گذاشت اما بر خلافل تصور ايشان جوان به جاي انكه دنبال كار خود برود، با حالتي جدي و مصمم داخل منزل شد.

و بدون اندكي ترديد به اطاقي كه دختران جوان در آن مشغول دوزندگي بودند رفت، سلامي كرد و خيلي خونسرد و طبيعي گفت:

"ممكن است لطفاً لباسهايتان را بكنيد و كاملاً لخت شويد؟"

يكي از دختران از شرم و ترس فريادي كشيد اما دختر ديگر كه مسن تر و عاقلتر به نظر مي رسيد با لحن اطمينان بخشي گفت:

ـ ناراحت نشويد بچه ها، فكر نمي كنم اين آقا از اين پيشنهاد خود قصد بدي داشته باشد.

مرد شانه ها را بالا انداخت و گفت:

البته كه هيچ قصد بدي ندارم، من يك نقاش هستم، اگر اندام شما آنطور كه من در نظر مجسم كرده ام باشد، حاضرم اجرت خوبي به شما بپردازم تا اجازه بدهيد از روي اندام برهنه شما نقاشي كنم.

اين صحنه در سال 1622 اتفاق افتاد، مرد جواني كه چنان پيشنهاد جالب و غير منتظره اي به دختران كرده بود، «پتريل روبنس» استاد بزرگ مكتب «فلاماند» و يكي از بزرگترين نقاشان جهان بود، ملكه «ماري دو مديسي» بيست و يك تابلو بسيار بزرگ به او سفارش داده بود كه بعد از اتمام مي بايست ديوارهاي قصر «لوكزامبورك» را زينت بخشد و «روبنس» براي آنكه تابلوهايش تا سر حد امكان زنده تر و جاندارتر باشد در بدر به دنبال دختران و زنان زيبا  و خوش اندام مي گشت تا براي نقاشي تابلوهاي خويش آنها را مدل قرار بدهد.

تاكنون هيچ نقاشي به زيبائي «روبنس» اندام برهنه زنان را روي پرده نقاشي نياورده است و شايد از «تي تين» و «رنوار» بتوان نام برد كه توانسته اند تا اندازه اي مثل او و با قدرت قلم او اندام عريان زن را زنده و جاندار نقاشي كنند.

تابلوهاي زنان برهنه كار «روبنس» اكنون زينت بخش بزرگترين موزه هاي جهان است، روبنس اين زنان را در يك حالت معين و مشخص نقاشي نكرده است، بعضي از ايشان بر چمني دراز كشيده اند، بعضي ديگر در حال بيرون آمدن از دريا يا استخري هستند و گروهي نيز قيافه يكي از قهرمانان افسانهاي داستان هاي كهن يونان را دارند، اما در همه آنها يك حالت مشخص و مخصوص هست كه آثار «روبنس» را از كارهاي ساير نقاشان متمايز مي سازد و آن حالت مخصوصي است كه خود «روبنس» آن را «حالت بسارداري» مي نامد.

و البته اين حالت را نبايد با بارداري اشتباه كرده و پنداشت كه «روبنس» تصوير زنان باردار را كشيده است، بلكه او خواسته است اين معني را مجسم سازد كه زن اصولاً و بطور طبيعي موجود باروري است و در حقيقت اين خاصيت را به عنوان برجسته ترين و مهمترين صفات او پذيرفته است.

با وجود اين تصويرهاي زنان عريان فقط يك قسمت از آثار فراوان و فوق‌العاده غني اين نقاش بزرگ را تشكيل مي دهد، «روبنس» صدها تابلو از مناظر و دور نماهاي مختلف، صحنه هاي شكار و محيط زندگي خانواده ها كشيده است، علاوه بر آن تعداد زيادي نيز تابلوهائي دارد كه صحنه هاي مذهبي سوژه آنها را تشكيل مي دهد.

تصاويري كه او از صحنه هاي مختلف زندگي حضرت مسيح كشيده است گرانبهاترين و جالبترين اين قبيل تابلوهاست و بدون ترديد تاكنون هيچ نقاشي نتوانسته است مثل او به حضرت مسيح حالت روحاني پر از صفا و آرامش بدهد، آرامش و صفائي كه در عين حال نشان دهنده شكنجه و عذاب نيز هست، اين شكنجه به خوبي بر روي الياف گوشت، در چشمان و لبها و در طرز قرار گرفتن سر بر روي شانه خوانده مي شود.

همچنين در ميان نقاشان بزرگ جهان كمتر كسي را مي توان يافت كه با شور و اشتياق و پشتكار «روبنس» براي تكميل و بهبود هنر خويش كوشيده باشد.

با آنكه در بيست و يك سالگي به او لقب استاد دادند و معروف ترين نقاشان زمان هنرمندي او را تصديق كردند و استادي وي را بر خويشتن مسلم شمردند، باز «روبنس» تا آخرين روزهاي  عمر خويشتن را يكي از شاگردان مكتب نقاشي مي خواند و از هر فرصتي براي ياد گرفتن رمز تازه اي در اين هنر استفاده مي كرد.

در پنجاه سالگي غالباً به كپي كردن آثار نقاشاني چون «تي تين» مي پرداخت تا بدينوسيله شيوه هنر خود را كامل تر و بي عيب تر سازد.

يكي ديگر از خصوصيات اين نابغه بزرگ سرعت فراوان او در كار كردن بود، چون قلم به دست مي گرفت در يك چشم بر هم زدن طرحي روي تابلو مي كشيد و به قدري در كار خود استاد و چيره دست بود كه به ندرت احتياج پيدا مي كرد طرح اوليه را اصلاح كند يا به جاي آن طرح ديگري بكشد.

مجموعه 21 تابلوي او از زندگي «ماري دومديسي» كه اكنون در يكي از تالارهاي موزه «لوور» پاريس نگهداري مي شود و بدون ترديد يكي از گرانبهاترين بدايع هنر نقاشي جهان به شمار مي رود، هر بيننده اي را به اين فكر مي اندازد كه براي تهيه هر يك از آنها لااقل شش ماه وقت صرف شده است و تازه در اين مدت نيز خود «روبنس» فقط رح اوليه را كشده و شاگردانش به تكميل تابلو پرداخته اند، در حاليكه نه فقط «روبنس» در تهيه اين تابلوها از هيچكس كوچكترين كمكي نگرفته بلكه بعضي از آنها را فقط در عرض يك هفته ساخته و پرداخته نموده است و اين سرعتي است كه در مورد كار هيچ يك از نقاشان معروف جهان سابقه ندارد.

اما مهارت «روبنس» فقط در هنر نقاشي نبود، بلكه او در هنر ديگري نيز مهارت داشت و آن هنر زندگي بود، هنري كه غالب هنرمندان از آن بي بهره بوده اند.

«روبنس» همانطور كه در عالم هنر نقاشي موفق بود، در زندگي خصوصي نيز هميشه مرد سعادتمندي به شمار مي رفت.

در دوراني كه معشوقه داشتن و به زنان ديگر عشق ورزيدن رايج ترين و عادي ترين كارها بود، «روبنس» جز به زن خود به هيچ زن ديگري نگاه نمي كرد، بچه هايش صميمانه به او احترام مي گذاشتند و دوستش داشتند و چون در سن شصت و دو سالگي چشم از جهان فرو بست تقريباً تمام مردم عادي و سرشناس شهر در مراسم سوگواريش شركت كردند.

و باز يكي ديگر از صفات بارز او اين بود كه حتي در اوج كمال و شهرت هنر خويش نيز هرگز خودش را گم نكرد و تمام موفقيت ها و شهرت هائي كه بدست آورد و ثروت هائي كه تحصيل كرد هرگز نتوانست او را از ادامه راهي كه از ابتدا براي خود انتخاب كرده بود باز دارد.

عادت هاي او در دوران ثروت و شهرت عيناً همان عاداتي بود كه در دوران گمنامي و تهيدستي داشت و به حدي به اين عادات پاي بند بود كه گفتي اگر به يكي از آنها كوچكترين خدشه اي واردآيد به كلي اساس زندگيش بر هم خواهد خورد.

زمستان و تابستان هر روز در ساعت چهار صبح از خواب بر مي خاست و براي عبادت به كليسا مي رفت و چون باز مي گشت بلافاصله به كار مي پرداخت، در حاليكه نقاشي مي كرد جواني برايش كتاب مي خواند، كتابهاي تاريخ «پلوتارك» مورد علاقه او بودند، درست سر ظهر دست از كار مي كشيد و غذاي سبكي كه از انواع سبزي ها تركيب يافته بود مي خورد، «روبنس» يكي از مخالفين گوشت بود و اين ماده را به خصوص براي هنرمندان غذائي ناسالم و نامناسب مي دانست.

بعد از غذاي ظهر مجدداً به كار مي پرداخت و تا ساعت 5 بعد از ظهر يكسره كار مي كرد، آنگاه پرده اي روي تابلوي نيمه تمام خود مي كشيد و به اسب سواري مي رفت.

«پتر پل روبنس»، در سال 1577 در يكي از شهرهاي آلمان چشم به جهان گشود، پدرش به حال تبعيد در آن شهر به سر مي برد و محيط خانوادگي آرام و سعادتمند نبود.

پدر «روبنس» اصلاً اهل آنورس بود كه در آن زمان قسمتي از خاك هلند به شمار مي رفت، چند سال پيش او را به گناه ارتباط با زن بيگانه دستگير و محاكمه كرده و به مرگ محكوم ساخته بودند اما زنش وساطت كرده و از حق خود گذشته بود و در نتيجه مجازات وي را تخفيف داده بودند و او را تبعيد كرده بودند و شايد همين تجربه تلخ بود كه باعث شد «روبنس» در سر تا سر عمر خويش جز به زن خود به زني ديگر نگاه نكند.

بعد از مرگ پدر تمام خانواده به «آنورس» مراجعت كردند و چون دستشان از مال دنيا تهي بود «روبنس» در خانواده يكي از اشراف شهر به كار پرداخت و در همانجا بود كه آداب معاشرت و شيوه نشست و برخاست و غذا خوردن را به خوبي آموخت و در تمام عمر به كار بست و شهرت يك مرد آداب دان و با نزاكت را نيز بر معروفيت هنري خويش افزود، افراد اين خانواده، مثل بسياري از خانواده هاي قديمي، هنر دوست بودند و تابلوهاي نقاشي بسيار داشتند، زندگي در چنين محيطي به تدريج عشق و علاقه به هنر نقاشي را در «روبنس» جوان بيدار كرد و باعث شد كه نزد نقاشان درجه دوم زمان خويش به شاگردي بپردازد.

اما شور و اشتياق و استعداد او به حدي بود كه به زودي بر همه استادان خود پيشي گرفت و براي خود شهرتي كسب كرد.

وقتي بيست و سه ساله شد مادرش توانست با جمع كردن همة پس‌اندازهاي خودش و او برايش اسبي بخرد و «روبنس» با اين اسب به ايتاليا عزيمت نمود.

«روبنس» چندماهي در شهرهاي مختلف ايتاليا سرگردان بود، اوقاتش را به تماشاي آثار نقاشي هنرمندان گذشته مي گذارند و روز به روز درس تازه اي مي آموخت.

يك روز هنگاميكه در يكي از مهمانخانه هاي كوچك «ونيز» نشسته بود و به آيندة خود فكر مي كرد، بي اختيار به كشيدن تصوير يكي از تابلوهائي كه چند روز پيش ديده بود پرداخت و همچنان كه سرگرم اين كار بود ناگهان صداي تعجب‌آميز ناشناسي را شنيد كه پشت سرش ايستاده بود و مي گفت: "شما اين تصوير را به كمك حافظه خود كشيده ايد؟ واقعاً عجيب است، غير ممكن است، باور نكردني است، من اصل اين تابلو را ديده ام و اعتراف مي كنم كه آنچه شما كشيده ايد به مراتب زيباتر از تابلوي اصلي است."

«روبنس» برگشت و به روي ناشناس نگريست، مرد كه آثار تحسين و اعجاب بر چهره اش نقش بسته بود گفت: "من حاضرم شما را نزد دوست عزيزم «دوك گونزاك» ببرم، او مرد هنردوست و هنرشناسي است و يقين دارم كه در خدمت او خيلي زود مشهور و ثروتمند خواهيد شد."

«روبنس» فكري كرد وگفت: "نام اين مرد را شنيده ام، پيشنهاد شما را قبول مي كنم."

روز بعد «روبنس» به اتفاق آشناي تازه اش به ايالت «مانتو» رفت كه «دوك گونزاك» فرمانروائي آن را به عهده داشت، دوك همينقدر كه شيوه كار كردن «روربنس» را ديد او را به عنوان نقاش رسمي دربار خويش برگزيد و به وي مأموريت داد كه از روي تابلوهاي معروف نقاشان بزرگ قديم براي او كپي بردارد و در ضمن تصوير شخصيت هاي مهم دربارش را نيز بكشد، دوران اقامت «روبنس» در ايتاليا هشت سال طول كشيد و بعد يك روز به او خبر رسيد كه مادرش سخت بيمار است.

«روبنس» بلافاصله به طرف آنورس عزيمت كرد اما با تمام شتابي كه به خرج داده بود متأسفانه دير رسيد، مادرش دو روز قبل از ورود او مرده بود.

«روبنس» تصميم داشت به ايتاليا مراجعت كند اما افراد خانواده سلطنتي هلند كه آوازه شهرت و هنر نقاشی او را شنيده بودند مانع از انجام اين سفر شدند و از آن پس «روبنس» رسماً نقاش دربار هلند شد و اندكي بعد به دستور وليعهد بر يكي ازديوارهاي عمارت قديمي شهرداري آنورس تابلو معروف پرستش فرشتگان را كشيد، در اين تابلو «روبنس» تصوير بيست و چهار نفر را به اندازه طبيعي شان نقاشي كرده است و شايد عجيب باشد اگر بشونيد كه نقاش بزرگ، اين تابلوي عظيم را فقط در مدت شش روز كشيده است، اندكي بعد براي كليساي آنورس تابلوي مشهور «فرود آوردن از صليب» را كشيد كه تقريباً همه هنرشناسان آن را شاهكار او مي دانند.

در سي و دو سالگي «روبنس» با «ايزابل» دختر يكي از بزرگان شهر ازدواج كرد، اين زن كه چهارده سال از «روبنس» كوچكتر بود براي او سه فرزند آورد و زندگي سعادت‌آميز زناشوئي ايشان بدون آنكه هرگز كوچكترين اثري از كدورت و نارضائي در آن پديد آيد، هفده سال طول كشيد و با مرگ ناگهانی «ايزابل» به پایان رسید.

مرگ «ايزابل» برای «روبنس» كه زنش را مي پرستيد ضربه بزرگي بود، او براي فراموش كردن اين اندوه جانكاه حرفه ديگري را نيز اختيار كرد، سياست، و اين حرفه‌اي است كه به ندرت يك هنرمند نقاش به طرف آن روي آورده است و از عجايب روزگار آنكه «روبنس» در اين حرفه جديد همانقدر موفق شد كه در هنر نقاشي، بطوريكه بعد از مدتي كوتاه سياستمداري باهوش و ورزيده شد و همه مأموريت ‌هايي را كه به وي محول كردند در نهايت زيركي و كارداني انجام داد به طوري كه او را با يكي از زيرك ترين سياستمداران جهان يعني كاردينال «ريشليو» برابر دانستند.

در طي مسافرت هاي متعددي كه مأموريت هاي سياسي برايش پيش مي آورد «روبنس» هرگز از نقاشي كردن غافل نمي ماند، خودش مي گفت: "هر وقت كه در مورد يك مسئله سياسي به بن بست بر مي خورم فوراً به كارگاه خود مي روم و شروع به نقاشي مي كنم و بعد در حاليكه به كلي شغل سياسي و مأموريت اصلي خويش را فراموش كرده ام مثل اينكه ناگهان راه حل آن بن بست به من الهام مي شود!"

چندي بعد به او مأموريت دادند سفري به انگلستان انجام دهد، «روبنس» با علاقه تمام اين مأموريت را پذيرفت و استوارنامه هاي خود را به پادشاه انگلستان تقديم كرد و پادشاه كه وصف هنرمندي او را شنيده بود خواهش كرد در اوقات فراغت خود به قصر «بوكينگهام» بيايد و از اعضاء خاندان سلطنتي تابلوهائي تهيه كند، «روبنس» اين پيشنهاد را پذيرفت، يك روز كه مشغول كشيدن تصوير يكي از دوكها بود به گوشش خورد كه مذاكرات انگلستان و اسپانيا براي عقد يك قرارداد صلح به نتيجه نرسيده است و بار ديگر بين اين دو كشور جنگ برپا خواهد شد.

از روز بعد «روبنس» به جاي آنكه تصوير دوكهاي بوكينگهام را نقاشي كند به عنوان يك نفر سياستمدار ميانجي قدم به ميدان گذاشت و آنقدر ميان پادشاه انگلستان و فرمانرواي اسپانيا پيغام آورد و پيغام برد و وساطت كرد كه سرانجام بعد از سه ماه قرارداد صلحي كه سياستمداران كاركشته تصور مي كردند هرگز برقرار نخواهد شد به امضاء رسيد و دشمني‌هاي چندين ساله اسپانيا و انگلستان به همت او از ميان رفت، اين خدمت به قدری گرانبها بود كه هر دو دربار او را به دريافت عاليترين القاب خود مفتخر ساختند.

چهار سال از مرگ «ايزابل» مي گذشت كه «روبنس» كه كم كم مرگ زنش را از ياد برده بود، عاشق دختر شانزده ساله اي به نام «هلن» شد و با او ازدواج كرد، «هلن» از زيبائي بهره اي به سزا داشت و از آن پس بزرگترين سرگرمي «روبنس» اين بود كه تصوير او را بكشد، خودش مي گفت: "تنها كاري كه هرگز مرا خسته نمي كند اين است كه تصوير «هلن» را بكشم."

و بدين ترتيب چهارده تابلو از زن جوانش رسم كرد و علاوه بر آن در بسياري از تابلوهاي مذهبي خويش يا تابلوهائي كه سوژة آنها از افسانه هاي يونان قديم اقتباس شده بود، تصوير زنش را آورد.

روز به روز بر شهرت «روبنس» افزوده می شد و طبعاً به همين نسبت نيز روز به روز سفارش هاي تازه اي به او مي دادند، و بالاخره روزي رسيد كه «روبنس» حس كرد قادر نيست به تنهاي همه اين سفارش هائي را كه از اطراف بر سرش مي بارد انجام بدهد.

آن وقت شيوه تازه اي در كار خود پديد آورد كه آن را مي توان شيوه زنجيري ناميد، بدين ترتيب كه در آن واحد چند تابلو را دست مي گرفت و طرح هاي اصلي همه آنها را شخصاً مي كشيد و رنگ هاي مختلف را براي آنها انتخاب مي كرد و بعد بقيه كار را به چند نفر نقاش چيره دستي كه زير دستش كار مي كردند مي سپرد، ترتيب كار اين نقاشان چنين بود كه هر كدام مي بايست يك قسمت بخصوص از تابلوها را بكشند. بدين معني كه مثلاً كار يكي از آنها اين بود كه اسبهائي را كه در تابلوها بودند نقاشي كند، كار ديگري نقاشي منظره ها و دورنماهاي زمينه تابلوها بود و چون كار هر يك از ايشان در روي يك تابلو پايان مي يافت نوبت خود «روبنس» مي رسيد كه قهرمان اصلي تابلوها را بكشد و شخصيت هنري خويش را روي تابلو منعكس سازد، از ميان اين دستياران هنرمند بايد از «وان ديك» نام برد كه خود از معروفترين نقاشان جهان است، همه اين دستياران با علاقه فراوان براي «روبنس» كار مي كردند زيرا از اين بابت اجرت قابل ملاحظه دريافت مي نمودند، البته كساني كه تابلوئي به «روبنس» سفارش مي دادند كم و بيش از روش كار او اطلاع داشتند و اگر هم اطلاع نداشتند «روبنس» هرگز نمي خواست آنها را فريب بدهد و ادعا كند كه جزئيات اين تابلو را شخصاً كشيده است، حتي بعضي اوقات «روبنس» همراه تابلوئي كه تهيه مي كرد يادداشتي نيز براي مشتري مي فرستاد كه در آن نوشته شده بود هر قسمت از تابلو را كداميك از دستيارانش كشيده و از آن بابت چه مبلغي دريافت داشته است، يك روز يك مرد انگليسي كه تابلو به «روبنس» سفارش داده بود از پرداخت بهائي كه نقاش مطالبه مي كرد سر باز زد و گفت: "من هرگز حاضر نيستم اين مبلغ را در بهاي تابلوئي كه كار خود شما هم نيست بپردازم."

«روبنس» شانه ها را بالا انداخت و گفت: "مختاريد، تابلوهاي من خريداران فراواني دارد، اين را هم بدانيد كه اگر تمام اين تابلو را شخصاً كشيده بودم سه برابر آنچه اكنون مي خواهم مطالبه مي كردم."

در آخرين سالهاي عمر، «روبنس» دچار پادرد و دست درد بسيار شديدي شد، پا درد او را تقريباً زمين گير ساخت و بي حسي دستهايش به حدي بود كه غالباً در حين نقاشي قلم مو از دستش مي افتاد، اما عجيب بود كه هر قدر روزهاي عمرش سياهتر و غم انگيزتر مي شد، تابلوهايش رنگها و حالتهاي روشن تر و شادتري به خود مي گرفت.

همچنانكه چند سال پيش، اين نقاش بزرگ و نابغه، با آثار جاويدان خويش شهر آئورس را رونق و جلا بخشيد، اكنون نيز مسافري كه به اين شهر قدم مي گذارد، همه جا خود را با يادگارهاي «روبنس» روبرو مي‌بيند مجسمه بزرگ او را مقابل مجلل ترين كليساي شهر بنا نهاده اند و اسم او را بر بسياري از خيابان‌ها و كوچه‌هاي شهر گذاشته‌اند، به خوبی مي توان حس كرد كه اين شهر، شهر «روبنس» است اما در حقيقت نبوغ و عظمت هنري او بيش از آن است كه بتوان وي را فقط متعلق به يك شهر يا يك كشور دانست، زيبائيهايي كه او خلق نموده دنياي هنر را غني ساخته و به نقاشي زندگي جاودان بخشیده است


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط محسن حسن بیگی  |