نقاشیهای من سری سوم
1- کپی اصلی

2-کپی تند(انتقال احساس مزه تندی از طریق رنگ)

3-کپی تلخ

یک منظره از شیراز به سبک ونگوگ

بقیه در ادامه مطلب
از مداد تارنگ
1- کپی اصلی

2-کپی تند(انتقال احساس مزه تندی از طریق رنگ)

3-کپی تلخ

یک منظره از شیراز به سبک ونگوگ

بقیه در ادامه مطلب
هانری روسو ( نقاش فرانسوی 1844-1910)هنرمندی با ذهنیت ساده و تخیل قوی ، که از برجسته ترین " بدویان " خود آموخته به شمار می آید . در خدمت ارتش بود و سپس کارمند ساده ی گمرک شد . گهگاه برای خود نقاشی می کشید و بعد از بازنشستگی (1885) در چهل سالگی همه وقت خود را به نقاشی اختصاص داد . او شکل ها و رنگ ها را به طور غریزی به کار می برد و رویا و واقعیت را در هم می آمیخت . آثارش به تصویر شازی شباهت زیاد داشته و فرم ها با سطوح رنگی ایجاد شده اند سطوح رنگی ای که با ضربه ی قلمو یا ایجاد بافت پدید نیامده اند بلکه با مالیدن رنگ و حرکت قلمو ایجاد گشته اند . در پرده هایی چون " جنگ " 1894 و" کولی خفته "1897، قدرت تخیل ، صراحت بیان ، بی پیرایگی کودکانه اش را در حد کمال نشان داد . آپلینر ، پیکاسو ، دلنه و بسیاری از هنرمندان پیشتاز آن زمان هنر وی را میستودند .گوگن روسو را از رفتن به آکادمی منع می کند تا ویژگی خود را حفظ کند. نقاشی او بر بسیاری از جریان های هنر مدرن اثر گذاشت . از جمله آثارش "شیر گرسنه 1905" ، " مار افسای 1907 " ، " رویا 1910 ".

ـ هانري روسو نمونفرد اعلاي هنرمند نائيف است. آدمي بوده که تعليم
نقاشي اصلاً نديده بوده، نقاش ماهري نبوده. منظورم از نقاش ماهر آدمي است
مثل ماتيس يا پيکاسو، يا دگا. دگا طراح زبردستي است، که مثلاً اسب را در
حال پرش يا رقاص را در حال چرخيدن روي پنجة پا ميکشد. بيننده خيال ميکند
نقاش اين تابلو را از روي عکس فوري ساخته که با فلش گرفته شده، در صورتي
که در آن زمان اصلاً گرفتن چنين عکسهايي مقدور نبوده، يعني در واقع هيچ
کس آن حرکات را به صورت ثابت تا آن روز به چشم نديده بوده. هانري روسو
ابداً چنين مهارتهايي نداشته. وقتي گيوم آپولينر و چند نفر از
مدرنيستهاي اول قرن روسو را کشف ميکنند اين آدم مرد مسني بوده، کارمند
ادارة گمرک و ظاهراً کمي هم خلوضع، که با زن و دخترش توي يک آپارتمان
کوچک نزديک محلة هنرمندهاي پاريس زندگي ميکرده و تمام وقتش را صرف کشيدن
تابلوهايي ميکرده که به نظر زن و دخترش يک شاهي هم نميارزيده و هيچ کس
هم از او نميخريده. آپولينر و دوستانش ظاهراً مرتب به ديدن اين پيرمرد
ميرقتهاند و کارهايش را تماشا ميکردهاند و سربه سرش ميگذاشتهاند،
ولي البته خيلي هم دوستش ميداشتهاند، چون آدم خيلي سادهدل و باحالي
بوده، به اصطلاح. به هر حال، کارهاي هانري روسو امروز در رديف گرانترين
آثار آن دورة طلايي تاريخ نقاشي است. اما از آن کيفيت موسوم به مهارت، از
آن چيزي که در کارهاي دگا ميبينيم و در واقع تعيينکنندة ارزش آن
کارهاست، در تابلوهاي روسو هيچ اثري نيست. نه از دورنمايي يا به اصطلاح
علم مناظر و مرايا در آنها خبري هست، نه سايه روشنشان قرار و قاعدة
درستي دارد، نه طرح اشيا و آدمها درست است، و نه حتي در رنگآميزيشان
همآهنگي ديده ميشود. اين ايرادها را در همان زمان خيليها به کارهاي
روسو ميگرفتند و البته همه هم وارد بود. ولي مطلبي که بعداً دستکم براي
عدهاي از هنرمندها روشن شد اين است که اين مسائل در کارهاي روسو اصلاً
مطرح نميشود. يا حتي ميتوان گفت که گيرايي هنر او به حالت بيگناهي
اوست. از اينجاست که نوعي جريان حذف صناعتهاي صوري در هنر نقاشي راه
ميافتد و استاد بزرگي مثل ماتيس پس از آن که به عاليترين درجات مهارت
ميرسد سعي ميکند مهارتهايش را کنار بگذارد. اين کار بسيار دشوار است،
يا در واقع غيرممکن است. ميگويند آدم ميتواند به دانش خودش اضافه کند،
ولي از آن نميتواند کم کند. دوچرخه سواري را ميشود ياد گرفت، ولي
نميشود از ياد برد، مگر اين که مغز آدم صدمه ببيند. به همين دليل نتيجة
تلاش ماتيس هم براي کنار گذاشتن مهارتهايش هنر نائيف نيست، بلکه مرتبة
بالاتري از همان هنر ماهرانه است که مهارتهاي ظاهري يا صناعتهاي صوري از
آن حذف شده است.
ژوزف مالورد ويليام ترنر
جوزف ملود ويليام ترنر – غول تاريخ نقاشی انگلستان در 23 آوريل 1775 به دنيا آمد و در 19 دسامبر 1851 در گذشت . پدرش که ترنر به او دلبستگی بسيار داشت ، در لندن آرايشگری می کرد و مادرش زن تند خويی بود که سر انجام ديوانه شد .

پاپ آرت،گرچه حالا اسمش را در ایران و جاهای دیگر فراوان شنیده میشود، در اصل یک جنبش هنری متعلق به دهه ۶۰ میلادی است. یک گروه هنری مستقل انگلیسی بودند که زیبایی شناسی هنری را گسترش دادند. در واقع اینها عقیده داشتند مبتذلترین عناصر فرهنگ جامعه قابل زیبا بودن و هنری بودن هستند. آنها ابزارهای کار خود را فیلمهای عامه پسند، آگهیهای تبلیغاتی، داستانهای کمیک استریپ علمی تخیلی، موسیقی پاپ، حروف و علائم متداول، اشیای روزمره و کالای مصرفی، معرفی کردند. در واقع هرچه که در چشمان مردم بیشتر دیده میشود میتواند ابزار قدرتمندی برای پاپ آرت باشد. پدید آوردندگان پاپ آرت بر تأثیر بر فرهنگ عامه شهری تاکید داشتند. در امریکا، پاپ آرت قدرت و نفوذ فراوانی داشت و به نوعی واکنشی برابر اکسپرسیونیزم انتزاعی و باورهای دادائیسمی بود. مشهورترین هنرمند پاپ آرت همه دورهها، شاید اندی وارهول باشد که احتمالاً بعضی آثارش را دیده باشید. هنر پاپ آرت به سرعت در عرصههای مختلفی مثل طراحی گرافیک، سینما و در رسوخ کرد. در دوران جدید با ظهور بیلبوردهای عظیم تبلیغاتی کنار بزرگراهها، پاپ آرت قدرتمندترین ابزار خود را یافت همیشه پاپ آرت و «پول درآوردن از هنر» چنان به هم نزدیک به نظر میآیند که اگر نیت بوجود آورندگان آنها را در نظر نگیریم، به راحتی است که با هم اشتباه شوند. این دو با هم بده بستان دارند، پاپ آرت از تجارت تغذیه میکند و تجارت از پاپ آرت.
اندي وارهول جهاني پيچيده را گرفت و ساده كرد و با مزاح و سرخوشي به تماشايش نشست. شايد اين نوع كار و نگاه تنها در فرهنگي شكل مي گيرد كه در وراي ظاهر ساده و درعين حال بسيار پيچيده اش، مي تواند شمايل هاي تازه اي را بيابد و نمايش دهد كه مفاهيم بنيادي اش را نفي و انكار كند و باكيش نباشد از اين امر.
پاپ آرت در انگلستان و سپس ایالات متحده آمریکا پا گرفت و چهرههای شاخص آن «روی لیکتن استاین»، «اندی وارهول»، «دیوید هاکنی» و «اولدنبرگ» بودند. در پاپ آرت همان اشیای مصرفی و تولیدی دور و بر که به صورت همشکل و همسان بینهایت بار تولید و تکرار میشدند دستمایهی خلق اثر هنری بودند. یک قوطی کنسرو یا سوپ، بطری کوکاکولا، علامتهای تجاری، همبرگر، خمیر دندان یا داستانهای فکاهی مصوری که آخرین جنگ افزارها و هواپیماهای نظامی ایالات متحده را نشان میدهد و یا تصاویری از مرلین مونرو یا حتا مائو.ظهور پاپ آرت به نوعی واکنش برابر سبک انتزاعی (یا دقیقتر اگر بگوییم اکسپرسیونیسم انتزاعی) در عرصهی هنرهای تجسمی بود. دوری از انتزاع و روی آوردن به امر پیش پا افتاده و ملموسی که در دسترس و در معرض دید همگان است. اگر واقعیت زندگی کالاهای همشکل و همسان است پس هنر نیز موضوع خودش را از میان آنها انتخاب میکند.

اندی وارهول؛پرتره الیزابت تیلور
![[تصویر: 3a2b15d67be6eb59dfe1612b521ef3cf.jpg]](http://www.tehransar.ir/pics4/3a2b15d67be6eb59dfe1612b521ef3cf.jpg)
سه بطری کوکاکولا اثر اندی وارهول
![[تصویر: 89cbe84ee303cbf946a3a314980f4c89.jpg]](http://www.tehransar.ir/pics4/89cbe84ee303cbf946a3a314980f4c89.jpg)
اثری از اندی وارهول
![[تصویر: 4c5449d81f6d27e4181ae6a7f4e69fab.jpg]](http://www.tehransar.ir/pics4/4c5449d81f6d27e4181ae6a7f4e69fab.jpg)
قوطیهای سوپ کمپبل اثر اندی وارهول
|
|
كاندینسكی در سال 1866 در مسكو به دنیا آمد. در سال 1871 به مدرسه رفت و همزمان آموزش نقاشی و طراحی دید. وی از همان ابتدا در زمینههای هنری استعداد و قریحه داشت و در آثار هنری كه بعدها خلق كرد، این استعداد نمود یافت. بعد از دیپلم در مسكو شروع به تحصیل در رشتهی حقوق، اقتصاد ملی و نژادشناسی كرد و در كنار تحصیلاتاش به نقاشی نیز مشغول بود. بعد از تحصیلاتاش در 1892 بهعنوان استادیار دانشكدهی حقوق دانشگاه مسكو مشغول به كار شد و در همین دوران بود كه با دخترعمویش آنا چیمیاكین (Anna Tschimyakin) ازدواج كرد. در سال 1896 بعد از اینكه از پذیرش كرسی استادی دانشگاه دوپات امتناع كرد، با همسرش راهی مونیخ شد تا به آرزویش در اهدا كردن نیرومندترین و مؤثرترین نوع هنر به بشریت جامهی عمل بپوشاند. در آن زمان مونیخ یك مركز هنری در قلب اروپا بود. از 1897 تا 1899 به مدرسهی نقاشی خصوصی «آنتون ازبه» (Anton Azbe) رفت و مشغول یادگیری نقاشی از روی مدل و تحصیل آناتومی (كالبدشناسی) شد. در سال 1901، بعد از اتمام تحصیلات هنریاش، با گروه هنرمندان «Phalanx» آشنا شد و به اتفاق آنها نقاشیهای امپرسیونیسم و سبك جدید را به معرض نمایش گذاشت. گذشته از این فعالیتها یك مدرسهی خصوصی هنر وجود داشت كه كاندینسكی در آنجا به تدریس مشغول بود. از سال 1903 شروع به سفرهای متعددش به اروپا، مسكو و افریقای شمالی كرد. در 1909 در مونیخ «اتحادیهی هنرمندان جدید مونیخ» را پایهگذاری كرد كه مهمترین اعضای این اتحادیه عبارت بودند از: مارینانه فن ورف كین (Mariane ron werefkin)، آگوست مكه (August Mecke)، فرانتس مارك (Franz Marc) و الكسی فن پاولنسكی (Alexey von Jawlensky)، در آن سالها منزلاش در مونیخ به پاتوق هنرمندان تبدیل شده بود. مناظر دلپذیر بایرن و رنگهای طبیعی زیبا، الهامبخش وی در خلق آثاری فوقالعاده و استثنایی مانند «كلیسا در مورناو» شد. میتوان گفت كه هنر قومی ـ منطقهای و همچنین نقاشی پشت شیشه (ویترا) نیز در آثار وی تأثیرگذار بودند. او و همكاراناش در «اتحادیهی هنرمندان» رفته رفته شروع كردند به دوری كردن از جنبههای عینی در نقاشی و تلاش میكردند كه روزبهروز نقاشیهایشان ذهنیتر و دورتر از شكل واقعی شود. در این نقاشیها مركز ثقل و گرانیگاه تصویر همواره بیشتر و بیشتر بر رنگ و فرم قرار میگرفت. بالاخره در سال 1910 در میان نقاشیهای متعدد كاندینسكی، یك نقاشی آبرنگ بهعنوان اولین اثر هنری وی در زمینهی هنر آبستره شناخته شد. هنگامیكه در نمایشگاهی كه در سال 1911 دایر شده بود، اثر وی برای شركت در نمایشگاه پذیرفته نشد، كاندینسكی به همراه گابریله مونتر، فرانتس مارك و الفرد كوبین از اتحادیهی هنرمندان جدا شدند. با آغاز جنگ جهانی اول كاندینسكی به همراه گابریل مونتر به سوئیس رفت و در 1916 مدتی را در استكهلم گذراند. بعدها گابریله بسیاری از آثار هنری كاندینسكی را كه در دوران اقامتاش در مونیخ خلق كرده بود، از دست حزب آلمان نازی كه هنر او را یك هنر فاسد و منحط میشمردند، پنهان كرد و به این ترتیب توانست این آثار را از نابودی حتمی حفظ كند. فعالیتهای بعدی كاندینسكی به اختصار به شرح زیر است: در 1918، یعنی درست یك سال بعد از انقلاب اكتبر روسیه، مدتی در كلانتری در بخش هنری مربوط به چهرهنگاری مشغول فعالیت بود. در 1920 كرسی استادی علوم هنری دانشگاه مسكو را به دست آورد و انستیتوی فرهنگ و هنر را پایه گذارد، همچنین تعداد زیادی موزه در مسكو تأسیس و آنها را تجهیز كرد. اجرای نقاشیهای پشت شیشه (ویترا) با موضوعات مذهبی و آبرنگ و سیاهقلم با فرمهای هندسی آبتسره در 1923 برگزاری اولین نمایشگاه انفرادی. در 1926 انتشار متن معروفاش در مورد تئوری هنر به نام «Punk Und Linieyn Flache» در سال 1944 آخرین نمایشگاهاش را در گالری پاریس برگزار كرد و مدتی بعد در 13 دسامبر همان سال (1944) در سن 78 سالگی درگذشت. در سال 1915 یك هنرمند روسی دیگر به نام كازیمیر مالوویچ (1935ـ1878) نمایشگاهی از نقاشیهای آبتسره كه اكثراً فرم هندسی داشتند، دایر كرد. هنگامیكه كاندینسكی در آلمان كار میكرد، فعالیتهای هنری مالوویچ در سطح وسیعی در مسكو متمركز شده بود. كتاب مالوویچ تحت عنوان «دنیای غیرواضح» در سال 1927 منتشر شد. روش هنری مالوویچ، یعنی كاستن از شكل هندسی طرح، بعدها «سوپرماتیسم» نامیده شد. وی با مكتب رئالیسم روسیه وارد كشمكش و نزاع شده و به این ترتیب در سال 1935 در فراموشی و گمنامی درگذشت. ![]() |
|
|
|
در سالهای اخیر با گسترش و رشد گرافیک کامپیوتری انواع جدیدی از این آثار پدید آمد که نمونهٔ شاخص آنها، تصاویری بود که در سالهای دههٔ ۷۰ خورشیدی به نام تصاویر سه بعدی در جراید به چاپ میرسید.
|
|
|
برخی از صاحبنظران،
نفس تغییر و نوآوری را مشخصهی اصلی هنر مدرن دانستهاند. یعنی آفرینش
هنری را با پدید آوردن هر چیز تازه، متفاوت و مبتكرانه برابر دانستهاند.
ولی تغییر و دگرگونسازی،كه هم دارای بار مثبت و هم دارای بار منفی ست، و
به هیچ وجه معادل پیشرفت در سیر تحولات هنری نیست، نمیتواند فینفسه،
ویژگی مُعرّف به شمار آمده و هنر را از غیرهنر ممتاز كند. با اینهمه،
برخی از منتقدان هنر در قرن بیستم معتقدند كه پارهای از ویژگیهای هنر
مدرن را میتوان در قیاس با ویژگیهای دیگر آن، عمدهتر و برجستهتر
دانست، نخست آنكه هنرمند تجسمی قرن بیستم، صرفاً به تغییرات سبكی بسنده
نمیكند و ضمن استفاده از ابزار و مواد و مصالح سنتی، مواد و مصالح و
ابزار تازهای را در رشتهی خود به كار میگیرد. حاصل این امر نهتنها
تغییرات سبكی، بلكه دگرگونسازی مفهوم نقاشی و مجسمهسازی و تعریف متعارف
آنهاست. ویژگی بعدی تأكید بر خودمختاری هنر و دنبال كردن آرمان «هنر برای
هنر» است.
هنر میخواهد خود غایت خویش باشد،نه وسیلهی تبلیغ و ترویج و تحكیم آموزههای سیاسی و اخلاقی.
نوربرت
لینتن، تاریخ هنر مدرن را تا پایان دههی 1980 پیش میبرد و با وجود
اشاراتی كه به هنر پستمدرن دارد از بحث تفصیلی آن خودداری میكند. بسیاری
از مورخان هنر از جمله «ارنست گامبریج» معتقدند كه تاریخ هنر نمیتواند
كاملاً روزآمد شود و یك فاصلهی زمانی حداقل یك تا دو دهه لازم است كه
سبكها و آثار هنری پدید آمده در هر زمان كه شاید تفكیك آنها از متدهای
باب روز به سادگی امكانپذیر نباشد، معنا و جایگاه تاریخی پیدا كنند. قبل
از آن، این منتقدان هستند كه باید آثار نوآفریده را به نقد بگیرند.
در
بررسی تاریخ هنر از آغاز تاكنون، شاهد تغییرات و دگرگونیهایی هستیم كه
یكی پس از دیگری تحقق یافتهاند، با اینهمه كمتر كسی میتواند ادعا كند
كه پیشرفتی در هنر صورت گرفته باشد؛ زیرا همان اندازه كه خلاقیت و نوآوری
برای یك هنرمند اهمیت دارد، رابطهی او با گذشته و با آنچه كه برایش به
ارث گذاشته شده درخور توجه و ملاحظه است و این ارتباط با گذشتهی هنر،
هرگز گسستنی نیست.
واژهی اُپ آرت
(مخفف Optical Art) مفهوم وسیعی دارد كه نمیتوان آن را به مرز مشخصی
محدود كرد. این واژه مخصوص یك سبك خاص و یا یك نوع اثر هنری خاص نیست،
بلكه مفهومی وسیعتر و عمیقتر در ورای این واژه نهفته است.
اُپ آرت،
سبكی هنری بود كه بعد از پاپ آرت پدید آمد. (سبك پاپ آرت در شمارهی بیست
و دوم مهر معرفی شد). شرح دقیق این واژه همانطور كه گفته شد، بسیار مشكل
است، زیرا درون این گرایش هنری، گرایشهای بیشمار دیگری نیز وجود دارد.
این سبك، تركیبی از علم و هنر است،به عبارتی میتوان گفت كه وجوه علمی در
آثاری كه به این سبك خلق میشوند، قابل تشخیص هستند. هنرمند این سبك در
آثاری كه خلق میكند، تأثیرات مختلفی را كه در بیننده ایجاد میشود، مد
نظر دارد و هدف وی این است كه تماشاگر را به نوعی در جریانی كه اینگونه
تصاویر قصد بیان آن را دارند، وارد كند. گاهی در آثاری كه به این سبك خلق
میشود، مخاطب دو و یا چند تصویر مختلف را درون یك تصویر تشخیص میدهد و
از این مشاهده، كه به نوعی یك بازی فكری ست غرق در لذت میشود.
اُپ آرت
درواقع یك سبك نقاشی انتزاعی بود كه از خطاهای بصری و دیگر جلوههای
دیدمانی بهره میگرفت. این سبك كه در دههی 1960 در ایالات متحده پدیدار
شد، عموماً از رنگهای درخشان و انتزاعات هندسی درهم فشرده استفاده میكرد
و بر مد، طرحهای تبلیغاتی و دیگر جنبههای فرهنگ همگانی دورهی خود،
تأثیر زیادی داشت. مهمترین منبع الهامبخش اُپ آرت كارهای یوزف آلبرس،
هنرمند امریكایی ـ آلمانی، بهویژه مجموعهی بزرگداشت مربع او بود. شكل
(1) آلبرس در این مجموعه، كه در مدت زمانی بیش از 25 سال پدید آمد،
مربعهایی را نقاشی كرد كه به گونهای در داخل یكدیگر قرار گرفته بودند كه
بتوانند وارسیونهای رنگ و اندازه و مكان را به نمیش درآورند. تكنیكهای
اُپ ارت بعد از یك دوره غیبت طولانی، دوباره به وسیلهی جمع كوچكی از
نقاشان انتزاعی در دههی 1980 احیاء گردید.
تاكنون كسی نتوانسته است به
درستی تعریفی جامع و كامل از این هنر ارائه دهد كه در بر گیرندهی مفهوم
این سبك باشد. در سال 1964 مقالهای از نویسندهای مجهولالهویه منتشر شد
كه عنوان آن «اُپ آرت: تصاویری كه به چشم یورش میبرند» ذكر شده بود. گرچه
این تعریف تا حدودی صحیح به نظر میرسد، اما نمیتوان گفت كه كاملاً منطبق
بر واقعیت است. زیرا اُپ ارت فقط محدود به چنین تصاویری كه نویسنده شرح
داده، نمیشود. در اُپ آرت، تحریك شبكیه، مهمترین وسیله و معمولاً تنها
وسیلهی ارتباط است و هدف از آن، ایجاد واكنشهای بصری فیزیولوژیك در
تماشاگر است. همانطور كه از این مطلب استنباط میشود، بسیاری از كارهای
هنر دیدمانی، چیزی بیش از بازیهای زیركانهی ادراكی (یا خطای باصره)
نیستند. البته این آثار در بلندمدت نتوانستند اعتبارشان را حفظ كنند و فقط
معدودی از آنها توانستند موقعیت خود را بهعنوان یك اثر هنری حفظ كنند، و
از آن میان تنها استثنای درخور توجه، كار بریجیت رایلی بود (شكل 2) این
بانوی هنرمند در سال 1960 اقتباس از نمودارهایی را آغاز كرد كه دانشمندان
از طریق آنها، فرایندهای ادراكی را مطالعه میكردند، او بعد از تجربههای
هرچه ظریفكارانهتری در این حوزه، رفته رفته رنگمایههای خاكستری و سپس
سایر رنگها را نیز در كارش وارد كرد. محركهای دیدمانی، هیچگاه فینفسه،
هدف او نبودند. رایلی در آثارش، عناصری را برمینگرد كه بهعنوان بخشی از
طبیعت به كار میگیرد، مانند عناصر تشكیل دهندهی یك منظره: درختها،
ابرها، تپهها و رودخانهها و با درهم رفتن آنها، چنان پدیدارهای
سحرانگیزی میآفریند كه بسیار بیش از سر جمع عناصر فرمی و رنگی یك
مجموعهاند، بیشك این تصاویر، بیش از تأثیرگذاری علمی، دارای تأثیر
برانگیزی غنایی و شاعرانهاند.
در آغاز رواج این سبك، فقط هنرمندان
اروپایی بودند كه به این سبك نقاشی میكردند، امابعدها هنرمندانی از
امریكای شمالی نیز به جرگهی آنان پیوستند كه بهعنوان مثال میتوان از
بریجیت رایلی و یوزف آلبرس نام برد.
اُپ آرت در دههی 70 به صنعت پارچهبافی نیز راه یافت، اما باید متذكر شد كه این هنر هرگز محبوبیت پاپ آرت را كسب نكرد.
ویكتور وازارلی (Victor Vasarly) و اُپ آرت:
شاید
بتوان گفت كه وازارلی، مهمترین هنرمند سبك اُپ ارت است، زیرا وی از همان
آغاز در این سبك، بسیار فعال بوده و همواره گرایشهای جدیدی در این زمینه
خلق میكرد. نمیتوان به سادگی ادعا كرد كه وی فقط در این زمینه نقاشی
میكشید و طرحهای جدیدی ابداع میكرد؛ چراكه در ورای هركدام از
نقاشیهایی كه میكشید، فلسفهای نهفته بود. او عمیقاً به وجوه علمی
نقاشیهایش توجه داشت و درواقع نوعی هنر علمی را دنبال میكرد. علاوه بر
این وازارلی همواره تلاش میكرد كه هنرش برای همه قابل فهم باشد؛ یعنی
نیازی نبود كه بیننده معلومات قبلی و یا سابقهی ذهنی مشخصی داشته باشد،
بلكه با دیدن آثار وی به سادگی از آنها لذت میبرد. این هنرمند در كنار
آثاری كه خلق میكرد، همواره افكار و نظراتاش را مینوشت و در دسترس عموم
قرار میداد. این متون در نشریات بیشماری در امریكا و اروپا به چاپ
میرسید.
بیوگرافی:
ویكتور وازارلی در سال 1908 در شهر «پِش»
در مجارستان متولد شد. وی ابتدا در آكادمی بوداپست پزشكی خواند و سپس زیر
نظر الكساندر بورتنیك به فراگیری هنر پرداخت. در سال 1930 به پاریس مهاجرت
كرد. كار خود را با گرافیك و هنر تبلیغاتی آغاز كرده و در 1944 به نقاشی
پرداخت. اندكی بعد، نمایشگاههای مكرر خود را در گالری دنیس رُنه برپا كرد.
وی
از سال 1947 منحصراً روی هنر كنستروكتیو هندسی كار كرد. وازارلی فرمهای
رنگین پیش ساختهای را برای جفتكاریهای مختلف پدید آورد تا به كمك آنها
بتواند هنر ارزان و قابل تكثیری را تولید كند. وی در اواخر دههی 1950 و
در دههی 1960 به كسب جوایز بینالمللی متعددی نایل آمد. وازارلی مبتكر
اصلی و یكی از آفرینشگران هنر دیدمانی به شمار میآید. او از سال 1961
عمدتاً در جنوب فرانسه میزیست و دو موزه در پُروانس به نام وی نامگذاری
شدهاند. همچنین یك موزه در زادگاه وی، شهر «پِش» مجارستان به نام
وازارلی وجود دارد.این هنرمند در سال 1997 در پاریس
درگذشت.

با توجه به شرایط و زمینه های ایجاد شده در طی قرن 20، هنر مفهومی به عنوان نمادی از آزادی هنری در دهه های 70 و 80 مطرح شد. مجموعه تفکراتی که در جهت هماهنگی و مشارکت «زبان» در کنار فرم هایی از دوران مدرن و معاصر عمل می کردند. هنری اساسا «فکری» و عقیدتی که برای ارایه نظریات هنرمند تلاش کرده، راهگشای خلاقیت او دربرخورد با موضوعات مختلف است....

تاریخچه
هنر مفهومی به نظریاتی که هنرمند فرانسوی مارسل دوشان Marcel Duchamp
(1978-1887) در مورد «ایده» و نقش آن در یک اثر هنری مطرح کرده، باز
میگردد؛ او بر این اعتقاد بود که ایده هر کار هنری، مهم تر از محصول و
فراورده آن است. آنچه که هنر مند می خواهد بیان کند و مفهومی که برای بیان
خلاقیت خویش در نظر گرفته، خود هنر است. اساس کار هنری، انتخاب شیئی است
که به جای آنکه آن را بسازیم، خودش ساخته شده باشد.
در عناصر موجود در
آثار دوشان و حتی آثار سه بعدی که توسط او ساخته شده اند، شی مورد نظر می
تواند به تنهایی به عنوان یک اثر معرفی شود. دوشان در معرفی مسیر زندگی
هنری خویش می گوید: «من می خواستم از جنبه های فیزیکی نقاشی عبور کنم.
بیشتر علاقه داشتم که عقاید جدیدی بیافرینم. به عقیده من «کوربه» [Gustave
Courbet] در قرن 19 ام تاکید بیشتری برمسایل فیزیکی را مطرح کرده است. ولی
من بیشتر به عقاید علاقه دارم؛ نه فقط دستاوردهایی که از جنبه بصری به
وجود می آیند و می خواهم نقاشی را هر چه بیشتر در خدمت فکر قرار دهم....».
بر
اساس یك نظرسنجی هنری، كاسه توالت مارسل دوشان (duchamp fountain)
تاثیرگذارترین اثر هنری مدرن دنیا در تمامی دوران نام گرفته است این اثر
از دوشان با عنوان «فواره» در مقام اول، تابلوی «دوشیزگان آوینیون» اثر
پابلو پیكاسو متعلق به سال 1907 در مقام دوم، و تابلوی مریلین مونرو اثر
اندی وارهول متعلق به سال 1962 در مقام سوم قرار گرفتهاند. دوشان در سال
1917 این توالت را امضا كرد و آن را در نمایشگاهی به نمایش گذاشت ؛ او با
این كار دنیای هنر را بسیار شوكه كرد. سایمون ویلسون، كارشناس هنری
میگوید: «انتخاب اثر دوشان پیش از آثار پیكاسو و ماتیس واقعا شوكه كننده
است. اما این انتخاب بیانگر پویایی هنر امروز و این نكته است كه در هنر
مهمترین چیز فرایند خلاقهای است كه در اثر هنری، خود را به رخ میكشد و
فرقی نمیكند كه اثر از چه ساخته شده یا چه شكلی داشته باشد.».
در تداوم فعالیت های هنری مارسل دوشان، شاهد شکوفایی مدرنیسم در سال های 1950 و هنر آوانگارد هستیم که در تحولات اجتماعی ، سیاسی دو جنگ گرم و سرد بسیار تضعیف شده بود. در این مقطع زمانی هنرمندان سعی می کردند در قالبی مفهومی و بر گرفته از مسایل زبانی حرکت کنند، همین امر بستر سازی مناسبی را برای شکوفایی هنرمفهومی در دهه های 60 و 70 ایجاد کرد. بدین ترتیب هنر مفهومی در فضایی ایجاد شده توسط آوانگاردیسم رشد یافت و از این فضا برای بر پا کردن دیدگاههای انتقادی و همه جانبه بر علیه ادعاهای مدرنیسم هنری، خصوصا تمرکز شدید آن بر عنصر زیبایی شناسی و فرضیه های آن در مورد خود مختاری هنر بهره جست.

"راجع به شطرنج همه چیز عالیست.من در تعدادی از سیمولتانه های 12 نفره مارشال بازی کردم و 2 بار او را شکست دادم.پیشرفت قابل توجهی داشته ام و مثل یک برده تمام وقت شطرنج بازی می کنم.
دوران کودکی و جوانی
در سال ۱۸۷۲ در آمرسفورت هلند به دنیا آمد. مدتی خودآموزی میکرد و در کلاسهای شبانه روزی درس طراحی میگرفت. در سالهای ۱۸۹۲-۱۸۹۴ در آکادمی آمستردام نقاشی یاد گرفت. اولین نمایشگاه نقاشی اش درآمستردام بود و در همین شهر شروع به کار کرد. در ۱۹۰۹ به انجمن تئوسوفی پیوست. در ۱۹۱۲ به پاریس رفت و کارهای خود را در سالن مستقل ها نمایش داد. در اوت ۱۹۱۴ به هلند برگشت.گروه د استایل
جنگ مانع بازگشتش به پاریس شد. با فیلسوف تئوسوفیست دکتر شونما کرس دوست شد. در ۱۹۱۵ با دوزبورخ آشنا شد - آن دو با وان لک در سالهای ۱۹۱۶-۱۹۱۷ گروه د استیل را تشکیل دادند. موندریان از ۱۹۱۷ به بعد برای مجله د استیل مقالات نظری مینوشت. در ۱۹۱۹ به پاریس برگشت. مجموعه مقالات او با عنوان نوشکل آفرینی (نئو پلاستیسیسم) در ۱۹۲۰ به وسیله نگارخانه لئونس روزنبرگ - و در ۱۹۲۵ به وسیله باوهاوس منتشر شد. در نمایشگاههای پاریس و هانور تابلوهای خود را نمایش داد. در ۱۹۱۲ نمایشگاه پنجاهمین سالروز تولد موندریان در آمستردام بر پا شد. در ۱۹۲۵ به خاطر ترکیب بندیهای معکوس دوزبورخ از گروه د استیل اخراج جدا شد. در نمایشگاههای پاریس - آمستردام - لاهه - و نیویورک شرکت کرد. در ۱۹۳۸ به لندن و در ۱۹۴۰ به نیویورک رفت. در ۱۹۴۲ نمایشیگاه فردی خود را در نگارخانه دودنسینگ نیویورک بر پا کرد.سبک نقاشی

«کمپوزیسیون شماره ۱۰» اثر پیت موندریان سال ۴۲-۱۹۳۹
سادگی موندریان
يادداشتي خواندني از منصور نصيري :
ترکیب بندی با زرد، آبی و قرمز؛ اثر پیت موندریان
چرا موندریان این طوری نقاشی می کرد؟
توجه به ساختار، که با کوبیسم برانگیخته شد این سوال را میان نقاشان پاریس، روسیه و کمی بعد هلند پیش آورد که آیا نقاشی نمی تواند به نوعی ساخت و ساز شبیه معماری تبدیل شود؟ پیت موندریان نقاش هلندی، می خواست تصاویرش را از ساده ترین عناصر بسازد: خط و رنگ.
در لیوان های یک بار مصرف طرح موندریان چای و قهوه می نوشند.یک عده هم از طرح های او برای نشان دادن این که "چقدر آدم های خاص و پیچیده ای هستند" استفاده می کنند. -

دی استایل (1931 – 1917) هلند
در تعامل با محافظه کاری روسی و دیگر جنبش های انتزاعی، جنبش افراطی جدیدی در هلند شکل گرفت که هرگونه تلاش برای الهام از طبیعت در هنر را مردود می دانست. برای مثال نقاشی را شبکه خودمختاری از شکل، سطح و رنگ در نظر می گرفت.
این جنبش خواستار حذف تمامی نشانه های احساسی و شخصی در هنر بود و هنر را به شدت محدود به اصول بدیهی و ساختاری می دانست. در سال 1917 "وان دواسبورگ" (Theo van Doesburg) نشریه ای جدید را تاسیس کرد. این مجله که نام ساده "سبک" (Destile) را یدک می کشید، محلی برای تبادل نظر میان نقاشان، معماران و مجسمه سازان فراهم آورد تا این افراد نظریات و بیانیه های خود را به چاپ برسانند و فلسفه هنری جدید را ارائه دهند که به صورت افراطی مدرن بود.

تئو وان دواسبورگ ۱۹۳۱-۱۸۸۳
علاوه بر "وان دواسبورگ" از جمله همکاران و اعضای اولیه نشریه سبک می توان از نقاشانی به نام "پیت موندریان" (Piet Mondrian) نام برد که در سال 1918 "گریت ریت ولد" (Gerrit Rietveld) و در سال 1922 "ون ایسترن" به این گروه پیوستند.

پیت موندریان ۱۹۴۴-۱۸۷۲
گروه سبک به هیچ وجه محفلی صعب العبور نبود. به عقیده هنرمندان نشریه سبک، مبنای زیباشناختی رسمی و حقیقی برای جوامع صنعتی و فنی مدرن در انتزاع محض و اشکال هندسی نهفته بود.
آرمان های سبک همواره دارای ته مایه ای از عناصر خلاف اندیشانه پروتستانی بودند. اکنون این ریاضت پرآیین باید برنامه جنبش مدرن را پیش می برد و به آرمان های عملکردگرایی و نیازمندی های فنی تولید صنعتی نیز جامه عمل می پوشانید. در نتیجه خصیصه های بورژوای سنتی به طور کامل پدید آمد تا آرمان شهر پیشگامان را محقق سازد.
طراحی اثاثیه منزل
اکنون طرح ها باید به قدری ساده می شدند تا به سطح عناصر اصلی و تغییرناپذیر خویش در طراحی اثاثیه منزل برسند. اثاثیه منزلی که "ریت ولد" طراحی کرده است اصول دی استایل را به گونه ای منعکس می سازند که گویی این اصول نشاندهنده بیانیه خاصی هستند.

صندلی قرمز و آبی مشهور او تنها متشکل از چند قطعه چوب در نقش عناصر سازنده چارچوب و همچنین 2 تخته در نقش کفه اصلی و پشتی برای تولید ماشینی مناسب بود.

گریت توماس ریت ولد ۱۹۶۴-۱۸۸۸
صندلی قرمز و آبی ۱۹۲۳
عناصر ساختارگرایی نیز در رنگ های واضح و اصلی کاملا آشکار است و بدون تردید یادآور نقاشی های موندریان است. طرح های بعدی "ریت ولد" هرگز از حد پیش تولید فراتر نرفته و به تولید نرسیده اند.